تبليغاتX
ناکوکی تو از من
وب نوشته های محمدرضا گران
 

 

یه کم اشکاتو نگه دار

مادر همیشه مغموم

حکم تو حبس ابد نیست

با یه پرونده ی مختوم

یه کم اشکاتو نگه دار

گر چه پیرهنت سیاهه

گر چه حکم تیر بارون

نقش پیشونی ماهه

گر چه چشم آفتابو

توی انفرادی بستن

گر چه مردای قبیله

همه شون سیاه مستن

اما دخترای دریا          پسرای کوه و صحرا          لاتا که همیشه این جا

                             همه قداره به دستن

                             اشک می ریزن برات

سبزه های بی هوا و   شاعرای بی صدا و         همه مردا و زناو

                            اونا که سیاه مستن

                            آب می پاشن سر رات

خاک تو حبس ابد نیست

جای دیو و جای دد نیست

پای غیرت که بیفته

پسرت همیشه رد نیست

ای ترانه ی مشوش

مام بچه دیده بر دار

راهی جز گریه نداری

ولی اشکاتو نگه دار

+  شنبه 1385/11/28    محمدرضا گران  | 

یه روز تو رو فراموش میکنم

یه روز تو رو هم

اما نه تو رو نمی تونم فراموش کنم!

آخه یه تیکه م پیشت جا مونده

...

آهای! اون تیکه مو پس بده!

می خوام تو رو هم ...

+  دوشنبه 1385/11/23    محمدرضا گران  | 

 

 

امشب  همین جور که داشتم هارد به هم رخته م می گشتم، یه دفه فلدر ناصر عبداللهی رو باز کردم. ناصریا رو به یاد اون ایامی گوش دادم که صدا هنوز تحریم بود و کسی باورش نمی شد که یه همچین آهنگی از تلویزیون ایران پخش شه. (یادمه اون موقع فکر کردم آهنگ ایرانی نیست به خصوص که روی تصاویر فلسطینیا گذاشته شده بود)

بعد، آهنگ بهار بهار...

یه هو دلم خیلی گرفت. (اصلا انگار رسم بدون استثنای ما ایرانیا شده که تا طرف نمیره تحویلش نمی گیریم....)

خلاصه گفتم یه یادی بکنم از ناصر، از ملودی متفاوتش و صدای ناب و بی بدیلش. اگه دوس داشتین یه فاتحه براش بخونین.

 

بهار بهار

 

صدا همون صدا بود

 

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

 

بهار بهار چه اسم آشنایی

 

صدات میاد ....اما خودت کجایی

 

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه

 

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه

 

بهار اومد لباس نو تنم کرد

 

تازه تر از فصل شکفتنم کرد

 

بهار اومد با یه بغل جوونه

 

عید و آورد از تو کوچه تو خونه

 

حیاط ما یه غربیل

 

باغچه ما یه گلدون

 

خونه ما همیشه منتظر یه مهمون

 

بهار اومد لباس نو تنم کرد

 

تازه تر از فصل شکفتنم کرد

 

بهار بهار یه مهمون قدیمی

 

یه آشنای ساده و صمیمی

 

یه آشنا که مثل قصه ها بود

 

خواب و خیال همه بچه ها بود

 

یادش به خیر بچگیا چه خوب بود

 

حیف که هنوز صب نشده غروب بود

 

آخ ....که چه زود قلک عیدی یامون

 

وقتی شکست باهاش شکست دلامون

 

بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد

 

خنده به دل مردگی زمین کرد

 

چه قدر دلم فصل بهارو دوست داشت

 

وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

 

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد

 

من و با حسی دیگه آشنا کرد

 

یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد

 

حیف که همش سوال بی جواب شد

 

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

 

که صب تا شب دنبال آب و نون بود

 

صدا همون صدا بود

 

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

 

بهار بهار چه اسم آشنایی

 

صدات میاد ....اما خودت کجایی

 

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه

 

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه...

 

 

 

+  سه شنبه 1385/11/17    محمدرضا گران  | 

 

"جوانمرگنامه" عنوان کتاب شاعر مازندرانی علی اکبر یاغی تبار است.چند کارش را بخوانید:

 

وقتی کلاغ راهنمای کبوتر است          

فریاد من از آه تو هم بی صداتر است

حافظ! تمام خاک پر از کاسه لیس شد

پنداشتی که فارس فقط سفله پرور است؟

 

 

روزی که شهر تیره نویسان شلوغ بود

خورشید خانم ده ما بی فروغ بود

ابلیس قبل آدم از او پرده ها درید

افسانه ی بکارت حوا دروغ بود

 

 

مریم! سر عشق بی کلاه است این بار

عیسای تو میوه ی گناه است این بار

نومیدی من عجیب نومیدانه ست

پایان شب سیه، سیاه است این بار

 

 

"نمی دانم" نمی دانی چه ها کرد

"نمی فهمم" مرا پر کرد از درد

"نمی بینم" مرا در من فرو برد

"نمی خواهم" مرا از پا در آورد

 

 

 

 

+  جمعه 1385/11/13    محمدرضا گران  | 

پسر: "اگه اجازه میدین برای دست بوسی پدر و مادرتون و خواستگاری شما میخواستیم خدمتتون برسیم."

 

دختر: "من پدر و مادر ندارم. یعنی نداشتم. من شبیه سازی شدم!"

+  چهارشنبه 1385/11/11    محمدرضا گران  | 

این هم به نقل از وبلاگ یه دوست بلاگسپاتی:

 

اگر آزاده نيستيد لااقل دين هم نداشته باشيد!

+  شنبه 1385/11/07    محمدرضا گران  | 

سلام

برگشتم با یه آدرس جدید

با خیلی چیزای جدید دیگه

و یک ترانه:

 

دل وامونده ی ما رو از زیر خاک فراموشی کشیدی بیرون

حالا چی، گذاشتی رفتی؟ که چی آخه؟ که بگم بیا بمون؟

واسه من مژده ی بودن بودی و زندگی دوباره اما...

آخه من چرا همیشه قربونی مسلخ آخه و اما

آخه من چرا همه ش توی کما؟

مشت چشمات وا شده                   پوچه   چیزی نمی بینم

پس بدون                      من همینم

من می خوام خودم باشم

من می خوام به عشق هیچ کی شب بخوابم            صب پاشم

خسته م از چرخش این چرخک گردون

خسته م از تو                 خسته م از من              از زمین و آسمون

واسه آخرین دفه             خاطرات تلخ و شوم

برو و تنهام بذار     خب؟

گیم اور! (Game Over)        بازی تموم

 

 

 

 

 

+  پنجشنبه 1385/11/05    محمدرضا گران  |