|
وب نوشته های محمدرضا گران
|
وقتی بابا اون بالا دست و پا زد بی قرار
سیلی بی کس شدنو به ما زد روزگار
یه عده ای دس می زدن شادمون بی امون
تا سر کوچه م نرسید دادمون ناله مون
مامان بهم می گفت پسر مرد باش
بهش می گفتم که پدر بود کاش
تا اشک صورتت رو پاک می کرد و
غصه هاتو به زیر خاک می کرد و
منو تو این هیاهو گم نمی کرد
تموم می شد سلطنت فصل سرد